تبليغاتX
اتاق تنهایی ام
+ نوشته شده توسط ahadina در پنجشنبه 1389/11/21 و ساعت 13:24 |
http://www.farsiget.com/images/n4pfvvp2xi6onmzu45tc.jpg
+ نوشته شده توسط ahadina در پنجشنبه 1389/11/21 و ساعت 13:23 |
سمفوني تاريك احمد شاملو



غنچه هاي ياس من امشب شكفته است. و ظلمتي كه باغ مرا بلعيده، از بوي
ياس ها معطر و خواب آور و خيال انگيز شده است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ahadina در چهارشنبه 1389/06/31 و ساعت 0:10 |
نه!

هرگز شب را باور نكردم

چرا كه

       در فراسوهاي دهليزش

به اميد دريچه اي

                  دل بسته بودم

                               احمد شاملو ( ا - بامداد )

+ نوشته شده توسط ahadina در سه شنبه 1389/06/30 و ساعت 23:51 |

گرد گـلزار رخ توست غبـار خط ریــحان
چون غبارین خط تذهیب به دیـباچه قرآن
ای لبت آیت رحمـت دهـنت نقطه ی ایـمان

"آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان
که برد از دلـم ایمان، که سریــست خدایی"

درد بیـمار نپرسند به شهر تو طبیــبان
کس در این شهر ندارد سر تیمار غریـبان
نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان

"حلقه بر در نتــوانم زد از بیم رقیبــان
این توانم که بیــابم سر کویت به گــدایی"

تا فكندم به سر كوي وفا رخت اقامت

عمربي دوست ندامت شد و با دوست غرامت

سر وجان و زر وجاهم همه گو رو به سلامت

عشق و درويشي وانگشت نمايي و ملامت

همه سهل است تحمل نكنم با ر جدايي

+ نوشته شده توسط ahadina در چهارشنبه 1389/02/22 و ساعت 14:4 |

سنگریزه

روزی به جای لعل و گوهر، سنگریزه ای
بردم به زرگری که بر انگشتری نهد

 بنشاندش به حلقه زرین، عقیق وار
 آنسان که داغ بر دل هر مشتری نهد

زرگر ز من ستاند و بر او خیره بنگریست
وانگه به خنده گفت که این سنگریزه چیست ؟

حیف آیدم ز حلقه زرین که این نگین
نا چیز و خوار مایه و بی فدر و بی بهاست

شایان دست مردم گوهرشناس نیست
درزیر پا فکن که بر انگشتری خطاست

هر سنگ بد گوهر نه سزاوار زینت است
با زر سرخ ، سنگ سیه را چه نسبت است ؟

گفتم به خشم ، زرگر ظاهر پرست را
کای خواجه لعل، ز آغوش سنگ خاست

ز آنرو گرانبهاست که همتای آن کم است
آری هر آنچه نیست فراوان گرانبهاست

وین سنگریزه ای که فراچنگ من بود
خوارش مبین که لعل گران سنگ من بود

روزی به کوهپایه من و سرو ناز من
بودیم ره سپر به خم کوچه باغ ها

این سو روان به شادی و آن سو دوان به شوق
لبریزه کرد از می عشرت ایاغها

ناگاه چون پری زدگان آن پری فتاد
وز درد پا ز پویه و بازیگری فتاد

آسیمه سر دویدم و در بر گرفتمش
 کز دست رفت طاقتم از درد پای او

بر پای نازنین چو نکو بنگریستم
آگه شدم ز حادثه جانگزای او

دریافتم که پنجه آن ماه رنجه است
وز سنگریزه ای بت من در شکنجه است

من خم شدم به چاره گری در برابر خویش
 و آن مه نهاد بر کف من پای نرم خویش

شستم به اشک پای وی و چاره ساختم
آن داغ رابه بوسه لبهای گرم خویش

 وین گوهری که در نظر سنگ ساده است
برپای ‌آن پری چو رهی بوسه داده است

رهی معیری

+ نوشته شده توسط ahadina در جمعه 1389/02/17 و ساعت 14:2 |

به نام حق

به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم. سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.

 

او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم.اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم. فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.

 

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.

 

شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن.

زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .

اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.

حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم .

 چقدر هم تنها ...

+ نوشته شده توسط ahadina در جمعه 1389/01/13 و ساعت 13:25 |

دوباره تنها شده ام ، دوباره دلم هوای تو را کرده است

خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم

به یاد شبی می افتم که تو را در میان شمعها دیدم

دوباره می خواهم به سوی تو بیایم ،

تو را کجا می توان دید ؟؟

در آواز شباویز های عاشق ؟

در چشمان یک آهوی مضطرب ؟

در شاخه های یک مرجان قرمز ؟

در سلام دختر بچه ای که تازه نام تو را یاد گرفته است ؟

دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند ،

برای تو نامه بنویسم

و تو نامه هایم را بخوانی و جواب آنها را به نشانی همه ی غریبان جهان بفرستی

آره همه ی غریبان جهان

ای کاش می توانستم تنهاییم را برای تو معنا کنم

و از گوشه های افق برایت آواز بخوانم

کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم

می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفترهایم خالی بمانند

وحرفهای ناگفته ام هرگز به دنیا نیایند

می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه ی سرود قلبم را نشنود

می ترسم دوباره نتوانم بنویسم و آخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد

و تازه ترین شعرم به تو هدیه نشود

دوباره شب ، دوباره طپش این دل بیقرارم

دوباره سایه حرفهای تو که روی دیوار رو به رو می افتد

دلم میخواهد همه دیوارها پنجره شوند و من تو را در میان چشمهایم بنشانم

دوباره شب ، دو باره تنهایی

و دوباره خودکاری که با همه ی ابرهای عالم پر نمی شود

دوباره شب

دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته است

دوباره شب ، دوباره تنهایی ، دوباره سکوت

و دوباره من و یک دنیا خاطره

+ نوشته شده توسط ahadina در پنجشنبه 1388/07/23 و ساعت 20:25 |

دیرگاهیست که هر روز به تنهایی خويش

بر سر جاده ي هجرت که وداعم دادی، منتظر می مانم

و در این تنهایی ، به دلم می گویم:

که تو بر می گردی

جان من می سوزد ، از حقیقت آری

که تو دیگر هرگز

نزد من باز نخواهی آمد

در وجودم دیگر ،شوق و امیدی نيست

 خنده ام می گرید که چرا این همه سهل

باورم شد که تو میگفتی :

"دوستت می دارم"

 با دلی پر غصه ،

به تمنای محالی که تو بر می گردی

منتظر خواهم ماند

و اگر جسم مرا ، سر خاکی دیدی

یادگاری به سر سینه من،

بنویس

"شانه ات تکیه گاه بی کسیم بود،کنون دیگر خاک......"

+ نوشته شده توسط ahadina در پنجشنبه 1388/07/23 و ساعت 20:19 |
تو بگو من چه کنم با دل تنهایی خود؟

 

+ نوشته شده توسط ahadina در سه شنبه 1388/07/21 و ساعت 19:20 |


Powered By
BLOGFA.COM